من فقط داشتم می‌مردم از غم و غصه؛ همین...

به جای صبح، ظهر بلند شدن، نداشتن نان برای صبحانه، خاموش شدن پی در پی اجاق گاز حین پختن ناهار، وا رفتن کوکوسبزی، حرص خوردن و به دنبالش معده‌درد، هوای سرد و اصرار هم‌اتاقی برای رفتن به بازار و دیدن مغازه‌ها؛ همه‌ی این‌ها برای رقم خوردن یک پنج‌شنبه‌ی تباه کافی بود. 

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

    تهرون...

    نشسته‌ام جلوی تئاترشهر؛ تنها و سیر نمی‌شوم از دیدنش. هوا سرد است. خورشید نرم‌نرمک پشت ساختمان‌ها غروب می‌کند. سه جوان نازنین و دوست داشتنی نشسته‌اند یک گوشه و با گیتارها و ویولون‌شان آهنگ غم‌انگیزی می‌نوازند. راستش کم کم دارد بغضم می‌گیرد... 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶

    دیدار وبلاگی با حضور حریربانو :دی

    همینطور که تند تند قدم برمی‌داشتیم به شخص پشت تلفن گفتم یه نشونه بده بتونم پیدات کنم. با خنده ‌گفت تو دستت رو بیار بالا. خندیدم و زودتر از دستم سرم اومد بالا و چشم‌هام تو جمعیت دنبالش گشت. یهو هم‌اتاقی بلند گفت اوناهاش حریر فکر کنم اونه.
  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    مردم خسته‌جان من...

    چه بگویم؟ چه می‌توانم بگویم؟ آنقدر ضربه محکم بوده که لالم کرده. آنقدر ضربه محکم بوده که دنیا دارد دور سرم می‌چرخد. قلبم داغ دارد. دیده‌اید جگر چطور روی آتش جز و جز می‌زند؟ حال قلب من هم اینگونه است. نمی‌توانم کلمات را ردیف کنم. اصلا از کجا بگویم؟ از کدام گوشه‌اش؟ از مرگ‌ها بگویم و یتیم شدن‌ها؟ یا از دخترکی که کودکی‌اش زیر مشتی خاک دفن شد؟ از نبود امکانات بگویم یا آن آشغال‌هایی که به اسم مسکن مهر تحویل مردم دادند؟ از روستاهای کاملا ویران شده بگویم یا دست و پاهای زیر آوار؟ از لرزیدن پشت پدر بگویم یا دل مادر؟ از حرف‌های آن مرد بگویم که می‌گفت خدا به ملک گفته رگ زمین را بگیر؟ یا آن یکی که گفته نباید از دولت انتظار داشته باشید و به جایش عبرت بگیرید؟ گفتن دارد؟ نه... ندارد... زار زدن دارد...زار  زدن... مردن دارد...

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶

    بیست و سوم آبان...

    وقتی در اتاق را باز می‌کنی و ناگهان با چنین صحنه‌ای مواجه می‌شوی:

    💙ممنون بی‌همتا💙

    #غمِ_غریب


    از شیرین‌ترین اتفاقات روز تولد:(اینجا)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

    وقتی یک کامیون غم یکهویی می‌ریزد توی قلبت...

    در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد‌؛ چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به‌توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید. (بوف کور، صادق هدایت، انتشارات صادق هدایت)


    :: این شهر افسرده‌ام می‌کند؛ این شهر بی‌باران... 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

    سوسک‌هایی که به خوابگاه ما آمدند!

    واقعیتش می‌خواستم بیایم از دیروز و دیدار با مسیح و ماهی کوچولوی نازنین بگویم؛ اینکه مسیح چقدر شبیه همانی‌است که توی وبلاگ است ولو مهربان‌تر و ماهی چقدر شبیه به تصوراتم بوده؛ همانقدر دوست داشتنی و شیرین و صمیمی؛ که بودن در کنارش عطر بهارنارنج می‌دهد، که گرفتن دستانش تمام سلول‌های آدم را قلبی‌قلبی می‌کند اما...

    اتفاق شگرفی افتاد. وارد آشپزخانه شدیم و با دیدن عزیز گرانقدری که مشاهده‌اش می‌کنید، کلا پست و این‌ها یادم رفت. وی که توانایی به لرزه انداختن نود درصد دخترهای توی خوابگاه را دارد، پس از نبردی هیجان انگیز به ضرب دمپایی به دیار حق شتافانده شد :|

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶

    عاشقم؛ اهل همان کوچه‌ی بن بست کناری...

    باید به خانه می‌رفتم

    و یک روز تمام را گریه‌ می‌کردم

    تا خوب شوم.

    پس

    به خانه رفتم 

    و یک روز تمام را گریه کردم

    تا خوب شدم.

    :)

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

    اول قصه‌ی پرواز بریدن دارد...

    منطقی‌اش این بود که قوی باشم، همانطور که تا لحظه‌ی آخر قوی بودم. اما درست در همان لحظه‌ی آخر، همان لحظه‌ای که مامان مرا محکم به خودش فشرد و گفت مواظب خودت باش، درست توی همان لحظه چشمانم پر از آب شد. بعد آب هایش دانه‌دانه ریخت پایین و تمام بای‌بای‌ کردن‌های مرا اشکی کرد...

  • موافق ۲۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۶ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶

    ارباب سرم برای غمت درد می‌کند...

    دلم هیئت رفتن می‌خواهد و چای روضۀ ارباب،

    دلم های‌های گریه می‌خواهد،

    نوشتن می‌خواهد،

    از آن نوشتن‌هایی که اشک از همه‌جاش می‌چکد،

    از آن نوشتن‌هایی که آرامم می‌کند.

    چه شده است مرا؟

    راستی ارباب،

    صدای قدمت آمده

    و من هنوز نتوانستم بنویسم

    هنوز نتوانستم بنویسم...

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم