آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا/ گلچین روزگار امانش نمی دهد...


ما بلاگرها موجودات سوژه جمع کنی هستیم؛ از خوش خوانیِ پرنده ی کوچکِ کنار پنجره بگیر تا «ترامپ رئیس جمهور می شود!» از چای داغ خانه ی مادربزرگ تا «یوزپلنگ هایی که آهسته می روند» همه شان را می کنیم سوژه و با هزار رنگ و لعاب می رسانیمشان به دست مخاطبانِ جآنمان اما...گاهی وقت ها دیگر خبری از بوی شمعدانی و چایِ هل دارِ مادربزرگ نیست، خبر از لبخند پدر. حالا تنورِ مصیبت داغ است و نوشته هایمان از قلبی سرازیر می شود که توی مشت غم به تب و تاب افتاده. صدای همهمه می آید، صدای فروریختن هزاران امید و آرزو، صدای آژیر ماشین های آتش نشانی. آخ! آتش نشانی...چه کسی از آسمان خبر دارد؟ دو شب است فرشتگان دِلِی دِلِی می خوانند از خاک پای این همه فرشته ی نجات شدن و اما زمین... زمین حال عجیبی دارد؛ عده ای با چشمان منتظر و اشک آلود خبرها را دنبال می کنند، صدای شیون از خانه ی چلچله های عاشق می آید، دسته ای هنوز شاید خبر فرو ریختن پلاسکو را نشنیده اند، فوج فوج گوسفندِ انسان نما فیلم ها و عکس های گرفته شده شان را اینجا و آنجا منتشر می کنند و این مصیبت را به کلیۀ چپشان هم نمی گیرند، عده ای سایت ها را دنبال می کنند، بعضی ها انگشت سبابه را گرفته اند به سمت نظام و شهرداری و... اما این بین خیلی ها مثل ما دلشان به درد آمده و با چشمانی که برق اشک غم آلودشان کرده، چیزی می نویسند تا آتش دلشان اندکی هم که شده خاموش شود اما... می دانی رفیق؟ دلم دارد می لرزد؛ می لرزد برای آن دخترک کوچولویی که صدای در را می شنود و با ذوق می پرد سمت در تا بگوید: «سلام بابایی» اما بابایی اش دیگر...

  • موافق ۲۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲ بهمن ۹۵

    و با تشکر از


    مستر مرادی

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۵ دی ۹۵

    جهان آلوده ی خواب است و من در وهم خود بیدار...

    نزدیک های سه بامداد است. شاید در این لحظه تنها عشاق و شبِ امتحانی ها بیدار باشند، شاید آدم های تنها، شاید سگ های ولگرد خیابان آزادی. شاید الان گربه ای در خیابان طالقانی مشغولِ زیر و رو کردن سطل زباله ای باشد و دانشجوها خوشحال از تعطیلی فردا با خیال راحت خوابیده باشند. نمی دانم اما هر چه که هست شهر در سکوت عمیقی به سر می برد. گاه گاهی صدای زوزه کشیدن از دوردست ها به گوشم می رسد. این صدا می تواند صدای گرگ باشد یا شغال و... اما حتی با این وجود تنها صدایی که شهر را در خود فرو برده صدای شب است و این طنین پر از آرامش از لای پنجره ای که باز گذاشتمش می خزد به ایوان تنهایی ام. نشسته ام پشت میز. ماگ دوست داشتنی ام لبریز نسکافه ی داغ است و عطری مطبوع اتاق را پر کرده؛ عطرِ پوست لیمویی که یک ساعت پیش گذاشتمش روی بخاری تا بپیچد و دوباره تداعی گر لحظات ناب کودکی هایم باشد؛ تداعی گر بیسکوییت های لیمویی پدربزرگ که برایم می خرید...راستی شما تا به حال پنجره را باز کرده اید تا صدای شب را بشنوید؟ :)

  • موافق ۱۵ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

    بغلت می کنم برای روز مبادا...

    مهربان باش

    شاید فردایی نباشد...


    تا به حال اندیشیده ای که شاید فردا صبح چشم باز کنی و ببینی دیگر همه چیز تمام شده؟ که دیگر در این جهان نیستی و فرصت تمامی دوستت دارم های ته نشین شده در دلت، تمامی بغل کردن های قندیل بسته در عمق تنت و تمامی نگاه های مهربانِ دوست داشتنی به آدم ها را از دست داده ای؟ تا به حال اندیشیده ای که شاید فردا صبح چشم باز کنی و ببینی آدم هایی که لابه لای زندگی ات می لولند، برای همیشه رفته اند؟ که دیگر نیستند تا یک چای عصرانه را با آن ها شریک بشوی؟ که پشیمان شوی برای تمامی ساعاتی که در برابرشان اخمو بودی، قهر کردی، بدخلقی کردی و حوصله ی بودنشان را نداشتی؟ میان این همه هیاهو، در همین لحظه، اویی که ترجیح میدهی این روزها نگاهش نکنی را به یاد بیاور. یک دم، تنها یک دم چشمانت را ببند و با خودت بگو اگر نباشد چه به روزم می آید؟ اگر دلت لرزید، قدر بودنش را بدان...

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵

    آنچه امشب گذشت...

    مادامی است زندگی ام درد می کند و سکوت شب جاری است میان لحظه هایم. می شنوی صدای باران را؟ نه! این صدای باران نیست. صدای آب شدن آرزوهایی است که دست زمان به نابودیشان کشانده و من میان این گریه بازار آرزوها در خود به یغما رفته ام. دارم از حال می نویسم. حالِ دخترکی که در من نشسته و ظلمات او را درآغوش گرفته. می دانم عاقبت روزی در غروبی غمگین لابه لای همین سطور باران خورده، خواهد پوسید. نعشش می ماند میان واژه های نم دارم و روحش می رود. او می رود. من می روم. خنده هایم می روند. آرزوهایم می روند. 

    آی روزگار، حواست هست؟ حواست هست چه ناجوانمردانه مرا در خود می شکنی که دیگر نه نای نوشتن مانده و نه پای رفتن؟ دنیایم شده تکرار؛ تکرار من خوبم ها و خندیدن های دروغی، تکرار  تب کردن های یواشکی، تکرار در خود فرو ریختن ها و دوباره زنده شدن های پوشالی. 

    گاهی با خودم می گویم کاش می شد کوله پشتی آرزوهایم را بردارم و دور شوم. دورِ دور...و چشم ببندم بر تمامی لحظاتی که دستی آمد و روحم را خراشید. روح خراشیده ام را نمی شود بردارم و بروم؟ بروم بنشینم توی قایق سهراب و بگویم من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم؟ نمی شود بروم به شهر پشت دریاها؟ آخر دیگر زندگی شستن یک بشقاب نیست. زندگی یافتن یک سکۀ ده شاهی در جوی خیابان نیست. زندگی شده شهری که آخرشب ها کنج کوچه ای تاریک، بالا می آورد تمام لحظاتی را که دروغکی خندید. حال، حکایت من هم شده حکایت این شهر. حکایت شب هایی که به جای خودم، چشم هایم بالا می آورد الکی سرمست بودن ها را... 

    این روزها حس میکنم بغضی اضافه در گلوی روزگارم...که مدام آرزوی شکستنش را دارد. خدا را چه دیدی؟ شاید نزدیک است روز شکستن این بغضِ خسته. شاید نزدیک است روزی که غصه ها از قصه ی روزگارم به رحلتی ابدی دچار شوند. از من نپرس چه شده که حال دلم اینگونه ترک برداشته. راستش حال آدمِ خراب جایی خراب تر می شود که نمی تواند دردهایش را به کسی بگوید. بگذار همچنان گره از انبان روزگارم نگشایم. بوی مشک نمی دهد این انبان کبودِ پلاسیده. بوی گند می دهد، بوی گند...گاهی با خودم می گویم کاش من هم مثل هزاران رهگذرِ خیابان بیست و یکم، دردم درد عشق و دستان نرسیده به زلف یار بود اما درد من از جنس درد آن ها نیست. من...زندگی ام درد می کند...


     بشنویم؟ 

    از اینجا گرفتمش. امشب برایم رفیق بود...

  • موافق ۱۴ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵

    از دخترک توی اتاق به بلاگستانی‌ها

    اگر دیدید یک دختر 18 ساله‌ی لاغرو، گوشه‌ی اتاق، کنار بخاری توی خودش جمع شده، کلاهش تا پیش چشم‌هایش پایین آمده، شالگردنش سه دور، دورِ گردنش پیچیده، یک پانچ کلفت زمستانی به تن دارد و همچنان فکر می کند: «وای چقد هوا سرده!» اگر دیدید این دخترک یک نصفه نان بربری هم توی دستش هست و همینطور خالی خالی بهش گاز می‌زند و هی ریاضی(لعنت الله علیه) را می‌خواند و هی نصفش را نمی‌فهمد، شک نکنید او حریر است و شنبه امتحان ریاضی دارد!

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    اِند خوشبختی...

    دل آدم چیز عجیبی است. یک وقت هایی آنقدر پروانه های رنگی توی آسمانش پر پر می زنند که گمان می کنی رسیده ای به منتهای هرچه شادی و خوشی و یک وقت هایی... آه! یک وقت هایی چنان ابری و مه آلود می شود که اگر از سرشکِ چشمانت دنیا را آب ببرد، باز هم دلِ آسمانِ ابریِ دلت پر است؛ پر بغض و پر هیاهو. مثل طفلِ کوچکِ بی مادری که مدام توی گهواره هق می زند و لب هایش خشک تر می شود. غریب حکایتی است حکایت دل. حتی سنگ هم بشود باز هم لحظاتی هست که ناگهان دانه ی کوچکی از میان شکستگی هایش بزند بیرون، دامنش را بگشاید و به یکباره مبتلایت کند. مبتلا که بشوی دیگر فرقی نمی کند کجای جهان باشی، در خرابه ای پر دود یا کاخِ زر اندود. روی مشتی خاک رس یا دامنه های زاگرس. در خیابان های باران خورده ی شمال یا...این خاصیت دل است. مبتلا که بشود دیگر فرقی نمی کند حاتم طایی باشی یا گدا. تو یک مبتلایی. مبتلا بودن حال خوشی است، خوش ترین حالت دل، حکایت غریب و روح نوازِ دل. خوشا مبتلای دلی مبتلا، بودن. که به قول حاجیمان اِندِ هرچه خوشبختی است.


    ❖ یا ایهاالذینی که می روید، رفتن قشنگ نیست. نفس آدم را بند می آورد.

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲ دی ۹۵

    بازهم زائرتان نیستم از دور سلام...

    درست یادم نمی آید زمانش را. نمی دانم کدام سال بود، کدام ماه و یا حتی کدام روز اما به خاطر دارم توی یکی از ثانیه های نمناک روزگارم، از خدا خواستم تا زمانی که عشق به کربلا در دلم نجوشیده و آتشی بر خرمن روحم نزده، کربلایی ام نکند. چون من یکبار در کودکی هایم بدون آنکه بدانم علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) کیست پا به حرمش گذاشتم و و بعدها عاشقش شدم و بعدها و بعدتر های زیادی گذشت و می گذرد و من دیگر نتوانستم پا به صحن و سرای نورانی اش بگذارم و در چشمانم قاب کنم حریم امنش را. حالا از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار می گذرد. من قدری بزرگ تر شده ام. دلم از روزهای پیش اندکی بیشتر می فهمد. تازه فهمیده حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. تازه فهمیده حسین است که جان ها همه پروانه ی اوست.* و چه رنجی دارد پروانه باشی به دور شمعی که سلاله ای از نسل خورشید است و ناگهان...

     و حالا چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از آن واقعه. از روز واقعه. چهل روز می گذرد از روزی که علی اصغر شش ماهه به روی دست های پدر تا عرش خدا پرواز کرد و نینوا رنگ قیامت به خود گرفت وقتی زانوان عباس(علیه السلام) بر زمین نشست. چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از لحظه ای که قطعه ای از نور بهشت را بر نیزه نشاندند و خیمه ها در آتش سوختند. می شنوی شیون را؟ شیون آن دخترک سه ساله ای که از گوش و گوشواره می گوید؟ و چه رنجی چشید زلف سیاه دختر علی ابن ابی طالب که یک روزه گرد مصیبت سپیدش کرد. حالا این منم. منم که از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار دور شده ام و دلم می خواهد در آخر همین سطر اشک آلود برای مصیبتی که کربلا به خود دیده بمیرم. خدایا...دلم را چیزی لرزانده...حالا می شود کربلایی ام کنی؟ می شود؟


     بشنویم؟

    * این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست/ این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست

                                                                                                                    محمدجواد غفور زاده(شفق)

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    به رسم عادت...

    آهسته قدم بردار...

    اینجا دخترکی میان بازوان خشکیده ی برگ ها متولد شده است...


     نظرها بدون تایید نمایش داده می شوند


  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

    قطعا دلم برای این دورهمی تنگ خواهد شد...

    کلاس ما از آن کلاس هاییست که بلوک شرق و غرب دارد؛ یعنی یک دسته درسخوان، سمت غرب نشسته اند و دستۀ دیگرِ کمی درسخوان، سمت شرق. از قضا تا همین هفتۀ پیش هم بینشان جنگ برپا بود و این وَری ها آن وَری ها را چپ چپ نگاه می کردند و آن وَری ها این وَری ها را. حالا چرا اینقدر وَری در وَری شد این پست؟ خودم هم نمی دانم! بگذریم...

    داشتم می گفتم. شرقی غربی های کلاسمان یکهویی طی یک عملیات یواش جوشِ یک هفته ای، بینشان رفاقت گرمابه گلستانی برپا شد و بحمدالله بعد از دو سال، روابط بهبود یافت و حداقل دیگر کسی با کسی قهر نیست! حالا چرا تا اینجای کار از خودم چیزی نگفته ام؟ چون نمی خواهم ریا بشود. آخر من هیچوقت توی این بچه بازی هایشان شرکت نمی کنم و نقش یک استاد و مادر مهربان را دارم که همیشۀ خدا نصیحتشان می کنم عین آدم رفتار کنند و این رفتارها آخر و عاقبت ندارد و غیره و ذلک. 

    دو روز پیش که هانی طی یک حرکت خداپسندانه برایمان آش رشتۀ نذری آورد و طی یک حرکت معجزطورانه زنگ سوم، دبیر عربی هم سر کلاس نیامد، آش را زدیم بر بدن و به حیاط مدرسه رفتیم. حیاط مدرسه ی ما روح نواز ترین حیاط مدرسه ای است که تا به اینجای عمرم دیدم. حیاطی پر از درخت و چمن و نیمکت های فلزی که می شود حرکتشان داد. پس حرکتشان دادیم! بلی...سه نیمکت را زیر درخت زیتون گوشۀ حیاط، همانجایی که شمشادها لبخند زنان بهمان نگاه می کردند، گذاشتیم و هانی به اتفاق میم رفتند و از مستخدممان 14 عدد چای دبش و داغ گرفتند. قند داشتیم و نان محلی.

    می توانید تصور کنید؟ سه نیمکت فلزیِ قرمز رنگ که رویشان 14 دانش آموز با شکل و شمایل مختلف نشسته بودند. فاف کاملا لاتی شکل بارانی اش روی شانه هایش بود و بهمان قند می داد.میم بالای سرم ایستاده بود و بافت نازکش روی دوشش و از لیوان کاغذی توی دستش بخار چای بیرون می زد. هانی با خنده از چای گرفتنشان می گفت و زی زی با لودگی می گفت روی برگۀ قلم چی نشسته است و حرف های صد من یه غاز بچه های امروز که همه را به هارهار خندیدن وا داشته بود.

    من در سکوت چای می خوردم به یک یک شان نگاه می کردم. به ماه که با خنده چای می خورد و دو چال روی گونه اش دوست داشتنی ترش می کرد. به حنا که می گفت استغفرالله نخندین امروز شهادته و به مهری که با صدای بلند جواب حنا را می داد: بروبابا امروز ولادت امام موسای کاظمه! به خَدیخ که می گفت: بابا اینقدر منو نخندونین بذارین چاییمو بخورم و حتی به نیلو که هی می گفت: وای تو چاییم یه چیزی رفت ایششش نمی تونم بخورمش! و هانی ای که بهش می گفت"سوسولِ خاک برسر تو اگه سال بعد بری خوابگاه باید چیکار کنی؟" و... 

    من به همه شان نگاه می کردم. در آن فضای شاعرانه...زمین از نم بارانِ یک ساعت پیش خیس بود. هوا خنک و پاییزی. چای داغ دستمان. برگ درخت زیتون و آن چند درخت دیگر که اسمشان را نمی دانم درست بالای سرمان. یک دورهمی دوستانه. جایی که هیچکس نه به غم هایش فکر می کرد، نه به درس هایش، نه کدورت ها و نه گذشته ای که داشتند. تنها می خندیدند. من نگاه می کردم خنده هایشان را. حرف هایشان را. چرت و پرت گفتن هایشان را و چیزی در درونم می گفت: یعنی سال بعد هریک از ما کجای این جهانیم؟ همان سال بعدی که قرار است راهمان از هم جدا شود، بلوک شرقی و غربی کلاسمان به هم بخورد، اسم های یک سری ها برود روی بنر و اسم یک سری ها نه. توی آن جمع دوستانه که انتهایش به زدن و رقصیدن و خز و خیل بازی هایی ختم شد که حتی در مخیله تان نمی گنجد، یکهویی دلم به اندازۀ یک عمر برای این بچه ها تنگ شد. برای بچه هایی که شاید زیادی دو رو اند اما سه سال را با تک تکشان زندگی کردم و پای درددل هایشان نشستم...

  • موافق ۹ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم