رای‌گیری سوالات صندلی داغ!

خب دوستان، صندلی داغ برتر یا در واقع بهترین پاسخ‌دهنده به سوالات صندلی داغ مشخص شده. (به افتخارش کف و جیغ و سوت‌بلبلی) ولی الان اسمش رو نمیگم. نتیجه‌ی اون رو به همراه نتیجه‌ی رای‌گیری سوال‌ها باهم منتشر می‌کنم. این از این. حالا می‌ریم سراغ سوال‌ها. من سوالات رو اینجا می‌ذارم و شما "شماره‌ی سوالی که به نظرتون بهتر از بقیه هست" رو خصوصی برای من می‌فرستین. هر شخص می‌تونه یک سوال رو انتخاب کنه. 

  • موافق ۸ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

    به پایان آمد این دفتر/ حکایت هم‌چنان باقیست

    به قول شاعر: این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد! انگار همین دیروز بود که حامد سپهر اومدن و بهم پیشنهاد دادن که تو تعطیلات عید صندلی داغ بذارم تا سرگرم شیم. حالا کلی از اون روز گذشته و دیروز با صندلی داغ آخرین شرکت‌کننده، پرونده‌ی این بازی وبلاگی بسته شد. 
  • موافق ۱۲ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

    اختتامیه

    آنچه باید از صندلی داغ بدانید.

    شروع: ۶ فروردین ۱۳۹۷ | پایان: ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

    اسامی شرکت‌کنندگان:

  • موافق ۱۶ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۵۱ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

    صندلی داغ یا چگونه از رئیس انتقام بگیریم :))

    بله! از اتاق فرمان اشاره می‌کنن: "حریر که صندلی‌ داغ می‌گرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه صندلی داغ حریر گرفت؟" ولی من می‌دونم شماها مهربون‌تر از این حرف‌هایین و سوال‌های سخت نمی‌پرسین. :)) 

    خلاصه آمدیم و نشستیم دیگر! بسم الله :)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۵۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

    از اتفاقات عجیب خوابگاهی!

    در آشپزخانه با جمالزاده، مشغول سرخ کردن پیاز برای ماکارونی بودیم. آهنگ اسپانیایی شاد از او و حرکات موزون با تابه از من. آشپزی بدون جمالزاده و آهنگ‌های شاد اصلا صفا ندارد! در همین حال و هوا بودیم که دختری وارد راهرو شد. بدون حرکت ایستادم. از پشت پنجره‌ی آشپزخانه می‌دیدم که به طرف یکی از اتاق‌ها می‌رود‌. بهش می‌خورد ۲۶ ساله باشد. یا بیشتر! نمی‌دانم. وقتی کسی آرایش زیاد داشته باشد حدس زدن سنش برایم سخت است. دست از نگاه کردن کشیدم و حواسم را به پیازهای طلایی‌شده دادم. کمی بعد که مشغول مخلوط کردن مواد بودم یکی زد روی شانه‌ام. جمالزاده را ساکت کردم و سرم را چرخاندم. همان دختر بود‌. با لبخند، سلام و شب به‌ خیر گفتیم.

    دختر: من موضوع پایان‌نامه‌ام دوستی و رابطه با جنس مخالفه. خواستم بپرسم اگر تجربه‌ای تو این زمینه داشتی بهم بگی و صحبت کنیم.

    لبخند روی صورتم ماسید! 

    گفتم: نه والا! من کلا صفر صفرم تو این زمینه‌ها(نگاه مظلوم و مریم مقدسی)

    خندید و گفت: وااا چرا این راهرو اینقدر پاک و معصومه! ترم چندین مگه؟

    گفتم: دو

    گفت: آهاااان پس بگو! یکم بگذره راه می‌افتین!

    و خنده‌کنان ار همان راهی که آمد، رفت.

    قیافه‌ی من :|

    قیافه‌ی جمالزاده :/

    قیافه‌ی دانشگاهی که محل کسب علم است :|

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

    برای تو که لبخندت عطر بهارنارنج می‌دهد...

    قرار نبود بنویسم. یک دیدار محرمانه باید بماند توی دل آدم. اما نشد. از هر زاویه‌ای نگاهش کردم برایم ارزشمند بود، و من آدم قاب گرفتن خاطرات ارزشمند زندگی‌ام هستم؛ که آن‌ها را به دیوار کلبه‌ی مجازی‌ام بزنم و با هربار مرورش لبخند شوم، که با هر بار مرور چهره‌ی تو لبخند شوم. دیدنت ناگهانی بود. در هیچ گوشه‌ای از ذهنم احتمال دیدن دوباره‌ات پرسه نمی‌زد، اما من چندساعت از پنج‌شنبه‌ام را با تو گذراندم و آنقدر از کنارت بودن، خوب بودم که عطر ملایمش هنوز در دلم می‌پیچد. تداعی آن روز بهار را در وجودم می‌دمد رَفیق، و من همه‌اش را یادم هست؛ از لحظه‌ای که سر خوردی(خودت را سُراندی؟ :دی) و در چند سانتی‌متری‌ام ایستادی و سلام کردیم تا لحظه‌ای که از پشت شیشه‌ی مترو برایت دست خداحافظی تکان دادم. تو در تمام آن لحظات، دوست‌داشتنی بودی؛ مثل همیشه‌. و چشمانم کور شود اگر اغراق و تعارفی در این جمله کرده‌باشم. 
    تو آنقدر خوبی که من نتوانستم مقاومت کنم و این ارزشمندترین دارایی‌ام را برایت خرج نکنم. نتوانستم ننویسم. و من اکنون احساس می‌کنم برای نوشتن از تو ، کلمات نه از مغزم که از اعماق قلبم بر صفحه می‌ریزد. نمی‌خواهم فکر کنم، نمی‌خواهم قواعد نوشتن را رعایت کنم. فقط می‌خواهم از تو بنویسم؛ از تو که یقین دارم با دخترکِ ساکنِ درونِ من، قوم و خویشی. تعجب نکن رَفیق! من آنقدر تو را در خودم احساس می‌کنم که وقتی از مدل حرف زدنت برایم می‌گویی، و یا از آن خجالت کشیدن‌ها و عیسی مسیح بودن‌ها و دلهره‌هایت، خودم را در تو یا تو را در خودم می‌بینم. آنچه تصویرش بر آینه‌ی چشمانت افتاده من نیستم، یک توی دیگر است که در من نهفته. و شاید به همین دلیل است که برایم آشنایی. می‌دانم که گفتن "می‌شناسمت" ادعای مضحکیست. آنچه من از آن دم می‌زنم یک حس آشنایی دور و نزدیک است. و تمام من آرزو می‌کند این جمله‌ی بی سر و ته و ناقصم را بفهمی و بدانی از چه می‌گویم. مثل آن چندساعتی که تمام من آرزو می‌کرد بدانی چقدر لحظه‌ها با تو عالی می‌گذرد و چقدر می‌شود با تو فارغ از چهارچوب‌های مسخره‌ی دنیا خندید و کتاب‌ها را، به دنبال یافتن نشانی از عشق روی جلدشان، از قفسه‌ها بیرون کشید. 
    لحظات قشنگی بود نه؟ من ثانیه به ثانیه‌اش را دوست دارم. از قدم‌زدن در کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و عبور از خیابان بگیر تا پاساژگردی و انتخاب کفش و پیچ و تاب خوردن در کتاب‌فروشی. از حرص خوردنت سر قیمت کفش و ایستادن پشت ویترین مانتوفروشی بگیر تا رفتن به کتاب‌فروشی و نگاه کردن به اسم کتاب‌ها و خندیدن و پیدا کردن کتابی که اسمش "حریر" بود. و البته که یادم می‌ماند یک کتاب نازک دفترطور برای خودت انتخاب کردی! (هرچند دلیلت قانع‌کننده باشد ولی خب B-) ) 
    و چقدر عجیب که در آن لحظات رها بودن و فارغ بودن از دنیا را با تمام وجود حس می‌کردم. حواسم پرت لحظه‌های خودمان بود؛ که ازدحام آدم‌های توی کتابفروشی یا مترو را نه می‌دیدیم و نه می‌شنیدم. این برای من که همیشه فشار اطراف، نفس کشیدنم را کند می‌کند، اتفاق قابل توجهی بود. ممنون که رها بودی و باعث شدی دقایقی از دنیا خارج باشم و در سیاره‌ی دیگری سر کنم رفیق. من قدم‌زدن و گفتن از روزهای کودکی را، نشستن روی صندلی‌های ایستگاه مترو و کیک و آبمیوه خوردن را، تلاش برای پیدا کردن متن مناسب و نوشتن آن روی کتاب را، با تو، دوست داشتم. اینکه هدیه‌ی کوچک و ناچیزی از من کنار تو باشد، به اندازه‌ی ده‌تای کودکی سرذوق می‌آورد مرا و اینکه هدیه‌های دوست‌داشتنی تو کنارم باشد بیشتر از آن حالم را خوب می‌کند. 
    خوشحالم که فرصتی دست داد تا دوباره ببینمت. تو یکی از آدم‌هایی هستی که بودنت برای دنیا لازم است. و اگر این را نمی‌دانی یا قصد انکارش را داری، بدان و قبولش کن. وجود تو و آدم‌های مثل تو زندگی را زیبا می‌کند. آنچه در چشمان و لبخند تو جاریست، بوی بهشت می‌دهد رَفیق. و من خوشحالم که تو را دیدم؛ تویی که دیدنت بهار را در وجودم می‌دمد‌.♡

    :: از دل برآمده‌ای برای جولیک عزیزم. برسد به قلب مهربانش :)
  • موافق ۱۸ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

    عشق من رو به عشقش هدیه داد :)

    تولد بود؛ تولد دختری ریزنقش که موهای بلند خرمایی‌ داشت و پیراهن قرمزش کمی بالاتر از زانوها به پایان می‌رسید. زیبایی خیره کننده‌ای نداشت. خوب بود؛ یک خوب گندم‌گون‌. و حالا تولد ۱۹ سالگی‌اش را در جمعی دوستانه جشن می‌گرفت. بعد از بزن و بکوب‌ و شمع فوت‌کردن و کیک خوردن، نوبت به کادوها رسید‌. دوستش کنار او ایستاده بود و یکی‌یکی هدیه‌ها را نشان همه می‌داد؛ دفتر، ماگ، دستبند و... . نوبت به کادوی آخر که رسید، گفتند چشم‌هایت را ببند. صورتش را با دست‌هایش پوشاند. منتظر ماند. هیکل نیمای لاغر و قدبلندِ گیتار به دست در انتهای راهرو نمایان شد. همه هیجان‌زده بودند. دوست داشتند ببینند عکس‌العمل دخترک موخرمایی چیست؟ نیما جلو آمد. دست‌ها از جلوی چشمان معشوقش برداشته شد. دخترک... باورش نمی‌شد! مات و مبهوت به نیما نگاه می‌کرد؛ به نیما و گیتار زیبای توی دستش. عاقبت با دست و جیغ بقیه به خودش آمد. دوید جلو و نیما را در خودش غرق کرد. وَ غرق شد در آن آغوش مردانه‌ی مهربان. در آن لحظه همه لبخند بودند، ذوق بودند، مهربانی بودند. صحنه‌ی عشق زیباست. جدا که شدند نیما گیتار را گذاشت توی دستش. دخترک توان ایستادن نداشت. با چشم‌های اشک‌آلود و لبخند بر لب نشست روی زمین. می‌خندید. همه می‌خندیدند. نیما هم می‌خندید. دخترک بلند شد. چند قدم برداشت. دوباره نشست. شده از شادی زیاد توان ایستادن نداشته‌باشید؟ که از ذوق و خوشحالی بلرزید؟ که یکی را داشته‌باشید که از ذوق لرزاندنتان را بلد باشد؟ که یک نیما داشته‌باشید؟ و یا این‌ها هیچ... شده حال کسی را اینگونه خوب کنید؟ که به یک هدیه سر و جان و دلش شاد کنید؟

  • موافق ۱۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ فروردين ۹۷

    آیا تو چنان که می‌نُمایی هستی؟

    سیمور گلس: می‌خواهم بهت اطمینان بدهم اگر بزرگ شدی و صادقانه از ته قلب به این نتیجه رسیدی که منش و رفتار ممتاز و خیره‌کننده‌ای که در انظار عمومی داری فقط سطح قضایاست، و اگر در اتاقی تنها بودی و کسی نگاهت نمی‌کرد مثل یک خوک کثیف رفتار می‌کردی، اصلا خوشت نخواهد آمد و این واقعیت رفته رفته تو را نابود خواهد کرد.

    شانزدهم هپ ورث، سال ۱۹۲۴، جی. دی. سلینجر

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

    فلج مغزی

    چیزی که این روزها خیلی ذهنم رو مشغول می‌کنه اینه که چرا ما آدم‌هایی که دوستمون دارن و بهمون اهمیت می‌دن رو نمی‌بینیم و همش دنبال اون‌هایی هستیم که اهمیت چندانی بهمون نمی‌دن و حتی اگه بیفتیم بمیریم بعیده به مراسم چهلممون برسن؟

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

    استاد جوانِ جانی که همیشه حرف‌های خوب می‌زند :)

    عصر بود و هوا نیمه‌ابری. در کلاس نشسته‌بودم و به صدای آرام و دوست‌داشتنی استاد گوش می‌دادم. می‌گفت:《دایره‌ی واژگان برای شما موضوع مهمیه؛ مخصوصا اگر اهل نوشتن باشین. از همین الان فرهنگنامه‌ها رو مطالعه کنین و واژه‌های جدید یاد بگیرین. خوب حرف بزنین و خوب بنویسین ولی مثل بعضی از این مجری‌های لوس تلوزیون هم نباشین که از شب قبل چهارتا لغت سخت رو با معنیش حفظ می‌کنن که مردم نفهمن و بگن اوه طرف چه باسواده! اتفاقا این بی‌سوادیه. همینکه واژه‌های متنوع و قابل فهم رو بلد باشین و به کار ببرین کافیه.》

    پی‌نوشت: چندنفر نمره‌ی تاریخ‌ادبیات ترم اول را یادشان هست؟ همین استاد بود. همین استاد که باعث شد ساعت ۲ نصف شب نیم‌ساعت از شادی بالا و پایین بپرم. :))

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ فروردين ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم