رتبهٔ کنکور!

درست است که روبه‌راه نیستم و امروز یکی بهم گفت وحشی و خلاصه قیمه‌ها حسابی ریخته توی ماست‌ها اما قرار نیست شما کنکوری‌ها فراموشم بشوید. نگران تک تکتان هستم بی‌هیچ تعارف و ادایی. خب! چطورید رفقای آزمون‌دادهٔ من؟ خوبید؟

پی‌نوشت: حال بچه‌ها را که می‌بینم یاد این روزهایم می‌افتم. 

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷

    لَنَتیا ما به این ثبات قیمت‌ها عادت نداریم!

    قریب به یک هفته‌ است که قیمت گیتار یاماها C70 با شِش درصد تخفیف در دیجی‌کالا، روی یک میلیون و دویست تومان ایستاده!!! قضیه خیلی مشکوک است بچه‌ها! :|

  • موافق ۱۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

    این چنین ایلان و ویلان از نفس افتاده‌ام...

    هر روز کسانی هستند که حتی از روی تعارف با یک «احوال شما؟» و «خوبی؟» و «چه‌ خبر از خودت؟» حالمان را بپرسند. و هر روز ماییم که با یک «خوبم» قال قضیه را می‌کنیم تا از سوالات احتمالی بعدش در امان بمانیم. اما آیا واقعا حالمان خوب است؟ خودم که جواب این سوال را با «نه» می‌دهم. خوب نیستم و انگار غباری وجودم را فراگرفته. من مثل هر روز از خواب بلند می‌شوم، صبحانه می‌خورم، در دنیای مجازی می‌چرخم، کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، به میهمانی می‌روم، می‌خندم، با آدم‌ها حرف می‌زنم اما...اما در نهایت وقتی در اتاقم را می‌بندم و روی صندلی ولو می‌شوم، چیزی نیستم جز دخترکی با موهای از کش‌ِ مو درآمده با لب‌های آویزان و چشم‌های خمار که افکار آشفته‌ مثل خوره دارد جانش را می‌خورد و کاری ازش ساخته نیست، چیزی نیستم جز یک دخترِ از آدم‌ها ناامید شده و غبارآلود، یک دختر که اعصابش این روزها به زیر خط فقر رسیده و مثل آتش زیر خاکستر منتظر بهانه‌ایست برای زبانه کشیدن. 

    خیلی وقت است بی‌طاقت و بی‌حوصله‌ام و رفتارم با دیگران عجیب شده؛ با پدر دربارهٔ جایگاه زنان در جامعهٔ ایران بحث می‌کنم، مسابقهٔ محله می‌آید به شهرمان و به آن پیرزن چاق و احمق که همه را هل می‌دهد تا برود جلو و روشن‌پژوه را ببیند، می‌توپم که «برنامه واسه بچه‌هاست نه برای شماها که داری ما رو له می‌کنی»، سر فسقلو هوار می‌کشم که «چرا کفشم رو خیس کردی» و با زبان‌درازی‌های او مغزم به مرحلهٔ جوش می‌رسد آنقدری که فکر می‌کنم ... توی هرچه خواهر کوچکتر داشتن، با اخم به فینگیل می‌گویم «وقتی سر سفره‌ایم اون روسری کوفتی رو بذار سرت موهات نیفته رو غذا» و غیره و غیره. و این خوب نیست؛ اینگونه آشفته‌بودن اصلا خوب نیست. کاش می‌شد بار دیگر وقتی کسی حالم را پرسید بگویم خوبم و تمام سلول‌های بدنم مهر تایید بزنند روی حرفم نه یک پوزخند عذاب‌آور...

  • موافق ۱۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۶ مرداد ۹۷

    مهتاب

    می‌بینید ماه امشب چه دلبرانه در آسمان می‌درخشد؟ :)

  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۵ مرداد ۹۷

    خودمان کم درد داریم، شما هم هی دلمان را از وسط قاچ کنید!

    امروز رفتم برای خودم یکی از این شلوار گشادهای نخی و لیمویی خریدم تا حالم خوب شود. حالم خوب شد ولی متاسفانه طی اینستاگرام‌گردی‌هایم فهمیدم شخصیت محبوب و محجوب و مظلوم سریالی که دیشب اتفاقی نشستم و دیدم، همان اول سریال مرده و این‌ها را زنش دارد تعریف می‌کند. تمام حس و حال خوبم پرپر شد. خب چرا؟ چرا سریال‌های ما باید اینقدر چس‌ناله‌ای باشد؟ چرا باید همه‌اش از مرگ و غم و جدایی و اعدام و امثالهم سخن بگوییم؟ چرا اگر اتفاقی یک‌بار هم عاشقانه‌هایش خوب درآمد و دلمان را به قیلی‌ویلی‌رفتن انداخت، باید آن شخصیتی که از همه دوست‌داشتنی‌تر است بمیرد؟ 

    مگر بخشی از فیلم‌دیدن به سرگرم‌شدن برنمی‌گردد؟ پس چرا چیزی درست نمی‌کنید که حال این مردم بدبخت را بهتر کنید؟ بسازید. از درد مردم بسازید. اما کنارش چهارتا فیلم درست‌درمان و حال‌خوب‌کن هم بسازید. من بعد مدت‌ها نشستم پای تلوزیون و دوباره پشیمان شدم. نه اینکه فکر کنید طرفدار این سریال یا سریال‌های آب‌دوغ‌خیاری‌ام که تهش همه‌چیز ختم به خیر می‌شود، نه! اما این حجم از غم در رسانهٔ ملی افتضاح است! انگاری به گریه‌انداختن مردم را دوست دارند. 

    در اینستاگرام پای پیج‌های مربوط به همین سریال نشستم تا ببینم نظر مردم در موردش چیست. چند کامنت در میان می‌دیدم که دارند التماس می‌کنند تو را به خدا حامد را ته سریال زنده کنید، تو را به خدا حامد نمیرد، من از وقتی فهمیده‌ام حالم بد شده، افسردگی گرفته‌ایم و... . بله! همینقدر غرق شده‌اند و درد به دلشان افتاده. و برای همین است که می‌گویم ما به فیلم‌هایی که کمی حالمان را خوب کند نیاز داریم. بگذارید کمی لبخند بزنیم میان این همه بدبختی. خودمان کم درد داریم، شما هم هی دلمان را از وسط قاچ کنید!


    پی‌نوشت: و در مورد فیلمی که تنها یک قسمت ازش دیدم دلم می‌خواهد بگویم گرچه آدم نمی‌تواند وجود چنین شخصیت‌هایی را در دنیای واقعی، باور کند و کمی تخیلی به نظر می‌رسد اما... اما کاش همه‌مان(چه دختر چه پسر) حجب و حیا و ادب حامد را داشتیم و همهٔ پدرها حاج‌علی بودند...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷

    چیه خب؟ در و دیوارها و تلوزیون رو کردین پر از اسمش و عکس حرمش. دلم خون شده...

    دِلتَنگَم و با هیچ‌کَسَم مِیلِ سُخَن نیست

    کَس دَر هَمِه آفاق بِه دِلتَنگیِ مَن نیست


    «وحشی بافقی»

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    Before Sunset

    نه به یک عشق قدیمی که به یک رفیق چندسالهٔ خوب نیاز دارم تا نه در پاریس که در خیابان‌های همین شهر کوچک، کنارش قدم بردارم و کنارم قدم بردارد و در مورد همه‌چیز از کتاب و محیط زیست گرفته تا موسیقی، دین، گربه، زندگیِ مجردی و متأهلی و غیره و غیره حرف بزنیم. چقدر یکهو دلم هواییِ انقلاب و کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌هایش شد... .


    پی‌نوشت یک: امروز داشتم نغمهٔ غمگین سَلینجر را می‌خواندم؛ داستان برادران واریونی را. سانی برگشت در مورد رمانی که برادرش نوشته‌بود گفت: «وقتی کتابش رو خوندم، واسه اولین‌بار تو عمرم موسیقی شنفتم.» همین.


    پی‌نوشت دو: من عادت ندارم فیلم‌ پیشنهاد بدهم؛ چون ممکن است طرف خوشش نیاید و این وسط بدوبیراهی هم به من و سلیقه‌ام حواله کند اما خب... دو سه روز است که پست‌‌هایم همه‌اش شده فیلم. Now Is Good را به عنوان پیشنهاد ننوشتم، فقط از دردی که روایت کرد گفتم و احتمالا پسند خیلی‌ها نیست اما It's a Wonderful Life و  Before Sunset  فیلم‌هایی هستند که اگر ندیده‌اید پیشنهاد می‌کنم ببینید. البته قبل از Before Sunset باید Before Sunrise را ببینید و بعدش هم بنشینیم Before Midnight را باهم تماشا کنیم. 


    عکس‌نوشت: فیلم سینمایی پیش از غروب یا همان Before Sunset. 

  • موافق ۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    اگر تو نبودی، جهانی دگرگون می‌شد!

    It's a Wonderful Life چه فیلم حال‌خوب‌کنی بود! 

    ساده و قدیمی اما قشنگ. 

    Donna Reed و  James Stewart عزیزدل کنار هم ترکیب زیبایی شدند! 

    ببینید. :)


    حال‌نوشت: پنجره باز است و باران نغمه‌خوانی می‎‌کند... به‌به!

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷

    Now Is Good

    برخلاف خیلی آدم‌ها کم پیش می‌آید تحت تاثیر فیلم، موسیقی یا کتابی، اشک بریزم. امروز اما بعد از سال‌ها فیلمی دیدم که توانست چشمانم را بارانی کند. این فیلم خارق‌العاده نبود اما بیدارکردن احساسات آدمی را بلد بود. خیلی‌ها با دیدن دختر نوجوانی که مبتلا به سرطان است دلشان می‌سوزد؛ دختر نوجوانی که پدر و مادرش از هم جدا شده‌اند و پیش پدرش زندگی می‌کند و لیستی از آرزوهایش تهیه کرده تا به آن‌ها جامۀ عمل بپوشاند و در پایان... . بله! خیلی‌ها دلشان می‌سوزد اما من امروز با ترحم این قصه را دنبال نکردم. من دردِ از دست دادنش را با تمام وجود حس کردم؛ درد پدری که جگرگوشه‌اش جلوی چشمانش دارد آب می‌شود و جز نگاه‌کردن و در خود فروریختن کاری از دستش بر نمی‌آید. راستش من برای تسا و پدرش اشک نمی‌ریختم بلکه برای کسانی اشک می‌ریختم که در گوشه‌گوشۀ این دنیا زندگی می‌کنند و این درد تمامشان را در خود فرو برده. راستی که ذره ذره از دست‌دادن چه وحشتناک و استخوان‌سوز است...


    این همان صحنه‌ایست که با دیدنش قلبم شکست. پدرش... و خودِ رنجورش که پدر را آرام می‌کند...

  • موافق ۱۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۹ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳۱ تیر ۹۷

    به قول عمو خسرو حالمان خوب است اما تو باور نکن!

    مادرجون چند وقتی می‌شد که می‌گفت وقتی غذا می‌خورم با درد می‌رود پایین. بعد از پیگیری‌‌هایش، قرار شد امروز برود آندوسکوپی. من هم گفتم می‌آیم و سه‌تایی با باباجون به مطب دکتر رفتیم. ۴۸ تومان پول ویزیت بود، ۴۰۰ تومان هزینهٔ آندوسکوپی، ۲۰ تومان هزینهٔ خرید وسایل مورد نیاز آندوسکوپی، ۱۷۰ تومان هزینهٔ آزمایشگاه و... . یعنی می‌خواهم بگویم باوجود همچین هزینه‌هایی، در این مملکت یا باید پول داشته باشی یا درد بکشی یا بمیری!


    :: یاد روزی افتادم که یکی نشست کنارم و گفت: «می‌خواستم از درد دندون خلاص شم. دکتر گفت چاره‌اش عصب‌کشیه و هزینه‌اش هم ۶۰۰ تومنه. دیدم ندارم بدم، گفتم نمی‌خواد دکتر بکشش.»


    :: ممنون آقاپسرِ توی مطب که بعد از به‌ هوش آمدن مادرجون با اخلاق خوبت، لبخند به لبمان آوردی. 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۸ تیر ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم